سریال زن قسمت 156 دوبله فارسی<br /><br />آدرس کانال مشکی ترکی<br />https://www.youtube.com/channel/UCmu9...<br /><br />لینک کانال تلگرامی مشکی:<br />https://t.me/meshkimedia<br /><br />داستان قسمت آخر سریال روزگارانی در چوکوروا، فصل اول. ییلماز با چه کسی ازدواج میکند؟ زلیخا میمیرد؟<br />https://youtu.be/UhgoFtXMExk<br /><br />داستان قسمت آخر سریال زن، فصل سوم. بهار و عارف عروسی میکنند؟ عاقبت شیرین چه میشود؟<br />https://youtu.be/PABScOevTfU<br /><br />داستان قسمت آخر سریال تردید، فصل دوم. چه بلایی سر ریحان میآید؟ راز بزرگ عزیزه چیست؟ پدر میران کیست؟<br />https://youtu.be/canJbyG5KkQ<br /><br />داستان قسمت آخر سریال گودال، فصل دوم. یاماچ ادریس را میکشد یا ادریس یاماچ را؟ رئیس بعدی گودال کیست؟<br />https://youtu.be/aUroFMuLtdQ<br /><br />وقتی بهار می رود تا بالش و لحاف بیاورد و تا نزدیک شومینه بخوابند، بالاخره خودش را رها می کند و به شدت و بی صدا گریه می کند. از طرفی سارپ هم وقتی برای اوردن هیزم بیرون می رود او هم گریه اش می گیرد. <br />پیرل به مونیر می گوید: «تو میدونستی همچین حمله ای قراره بشه؟ » مونیر سکوت می کند و پیرل می گوید: «حالا تو اون خونه هستن. خانوادگی.. چه خوب! » مونیر برای اینکه او را آرام کند می گوید: «الان تو اون خونه حتی آب هم نیست و سیستم گرمایشی شم خرابه. فکر نکنم بهشون خوش بگذره. » پیرل با خشم می گوید: « انقدر احمقی که نمیبینی این سختی اونارو به همدیگه نزدیک میکنه! » <br />عارف به خدیجه می گوید که نگران بهار و بچه هاست. خدیجه می گوید: «منم... نمیدونم سلامت رسیدم یا نه... » آنها همگی پریشان هستند و از طرفی نگران حال بهار و بچه ها هم هستند. جیدا چشمانش را باز می کند و با ناراحتی می گوید: «ِیعنی جیدا الان تو سردخونه ست؟ سردش میشه... » و بعد پتو را از روی خودش می کشد. بعد هم با حالت ماتم زده ای می گوید: «همه ی این اتفاق ها به خاطر اون بی حیا شد میدونید. اگه انقدر به سارپ گیر نمیداد و با دروغ زندگی مردم رو زیر و رو نمیکرد الان ییلز زنده بود... » عارف از او می خواهد که جلوی انور و خدیجه اینگونه صحبت نکند. و بعد به انور هم می گوید باید هرطور شده از حال بهار جویا بشنود. ناگهان خدیجه با عصبانیت از جایش بلند می شود و به اتاق شیرین می رود و به سمت او حمله می کند و با داد و فریاد می گوید که باید انها را همین حالا به دیدن سوات ببرد. شیرین می گوید که نمی تواند این کار را بکند و بعد وقتی جدیت مادرش را می بیند می گوید فردا صبح می بردشان و خدیجه هم که به او اعتمادی ندارد گوشی او را می گیرد و می گوید: «برای اینکه زنگ نزنی بهش که بگی اینارو راه نده تو! » شیرین هم به ناچار گوشی اش را به او م دهد. <br />وقتی بچه ها خوابیده اندو بهار هم نیسان را نوازش می کند، سارپ با ناراحتی رو به او می گوید: «میدونم از دستم خیلی عصبانی ای... ولی علیرغم همه ی اینا بودن باهاتون اینجا انقدر خوبه که... » بهار آرام اشک می ریزد و چیزی نمی گوید. <br />وقتی امره متوجه نبود بهار می شود، به محله ی او می رود و سراغش را می گیرد. یوسف و مردم محله به او می گویند که اینجا درگیری پیش آمده و یکی از همسایه ها هم به ضرب گلوله کشته شده... امره نگران بهار می شود و یوسف می گوید که بهار خوب است اما معلوم نیست کجاست. <br />بهار صبح که بیدار می شود و وقتی می فهمد که همچنان نمی تواند با مادرش تماس بگیرد با عصبانیت به سارپ می گوید: «شارژر نیست. آب نیست. چیزی برای خوردن نیست. دکتر نیست. گرم کننده نیست و دوتا بچه داریم! » سارپ با شرمندگی به او نگاه می کند و معذرت خواهی می کند. درست همان لحظه افرادی از طرف مونی
