سریال زن قسمت 238 دوبله فارسی<br /><br />آدرس کانال مشکی ترکی<br />https://www.youtube.com/channel/UCmu9...<br /><br />لینک کانال تلگرامی مشکی:<br />https://t.me/meshkimedia<br /><br />داستان قسمت آخر روزگارانی در چوکوروا، فصل دوم. زلیخا و ایلماز به هم میرسند؟ مژگان زلیخا را میکشد؟<br />https://youtu.be/kcBp2BUALz0<br /><br />داستان قسمت آخر سریال گودال، فصل سوم. راز یاماچ لو میرود؟ وارتلو فدا میشود؟<br />https://youtu.be/xszDBYpVIXk<br /><br />داستان قسمت آخر سریال زن، فصل سوم. بهار و عارف عروسی میکنند؟ عاقبت شیرین چه میشود؟<br />https://youtu.be/PABScOevTfU<br /><br />داستان قسمت آخر سریال تردید، فصل دوم. چه بلایی سر ریحان میآید؟ راز بزرگ عزیزه چیست؟ پدر میران کیست؟<br />https://youtu.be/canJbyG5KkQ<br /><br />جیدا پیش رائف می رود و با خجالت می گوید:« اون شب که ما همو بوسیدیم، به خاطر مشروب زیادی بود که خورده بودیم وگرنه چیز خاصی نبود... » رائف فقط به او خیره نگاه می کند. جیدا که برمی گردد برود، با بهار روبرو می شود. بهار که حرف های او را شنیده با تعجب به او نگاه می کند. وقتی آنها را خانه فضیلت بیرون می روند، بهار می گوید:« جیدا من حرفاتونو شنیدم. میگم بالاخره کار خوبی پیدا کردی، اگه فضیلت خانم این رو بشنوه ممکنه برات بد بشه. » جیدا می گوید:« اون همه چیزو شنیده! » بهار بیشتر متعجب می شود. <br />امره پیش عارف می رود و از او خواهش می کند تا قضیه این که قرار است با خانواده ی بچه ها صحبت کند و از انها آزمایش بگیرد را او به جیدا بگوید، چون نمی خواهد شاهد ناراحتی او باشد. عارف با جدیت می گوید:«ببخشید آقا امره ولی من به جیدا چیزی نمیگم چون طاقت دیدن ناراحتیشو ندارم. » <br />سعدالدین از جیدا می خواهد تا برایش ساندویچ بخرد! جیدا کلافه شده و از خانه بیرون می زند که با عارف روبرو می شود. او با عصبانیت به عارف می گوید:« چه عجب که شیرین پیشت نیست! خجالت نمیکشی با اون میری و میای؟ اون همون شیرین شیطان صفته انگار یادت رفته! » عارف با عصبانیت می گوید که بین او و شیرین چیزی نیست اما جیدا به حرفش توجهی نمی کند.<br /> صبح که بهار بچه ها را سوار سرویس مدرسه می کند، ناگهان چشمش به جم می افتد و می ترسد. جم جلو می رود و می گوید:« اگه بخوای فردا من بچه هارو میرسونم مدرسه! » بهار با وحشت پیش سعدالدین می رود و می گوید: «التماست میکنم بهم بگو اون بسته کجاست. جم ممکنه بلایی سر من یا بچه هام بیاره. » سعدالدین می گوید:« من اونو میشناسم. اون به بچه ها و زن ها کاری نداره. الانم نمیخوام بگم بسته کجاست میخوام استراحت کنم! » اما به یاد می آورد که همان روز اول وقتی دخترها حواسشان نبوده، بسته را در آستر پالتوی بهار پنهان کرده است! بعد هم می گوید:« راستی عارف اومده بود. برشان تعریف کرد؟ اومد گفت نباید بلایی سر بهار بیاد! » بهار معذب و متعجب به جیدا نگاه می اندازد. برشان هم با عصبانیت به سعدالدین چشم می دوزد.<br />جیدا و بهار برای رفتن به خانه ی فضلیت آماده میشوند. انور قبل از رفتنشان با خوشحالی پالتویی را که برای بهار دوخته را به او می دهد و می گوید:« خیلی وقت بود تو فکرش بودم که پالتوی جدید برات بگیرم. » بهار با خوشحالی او را در آغوش می گیرد. انور هم پالتوی کهنه ی او را می گیرد تا به یک نیازمند بدهد. <br />شیرین باز دنبال عارف که زودتر از او از خانه بیرون زده می رود. عارف به او می گوید:« میشه دیگه با هم نریم سرکار؟ چون مردم فکر بد میکنن و ناراحتی پیش میاد! » شیرین قبول می کند اما پیش خودش می خندد و می گوید:« پس بعضیارو ناراحت کردم! » بعد به مغازه انور برمی گردد و با پالتوی بهار روبرو می شود
