Surprise Me!

سریال زن قسمت 246

2021-02-18 3 Dailymotion

سریال زن قسمت 246 دوبله فارسی<br /><br />آدرس کانال مشکی ترکی<br />https://www.youtube.com/channel/UCmu9...​<br /><br />لینک کانال تلگرامی مشکی:<br />https://t.me/meshkimedia​<br /><br />داستان قسمت آخر روزگارانی در چوکوروا، فصل دوم. زلیخا و ایلماز به هم می‌رسند؟ مژگان زلیخا را می‌کشد؟<br />https://youtu.be/kcBp2BUALz0​<br /><br />داستان قسمت آخر سریال گودال، فصل سوم. راز یاماچ لو می‌رود؟ وارتلو فدا می‌شود؟<br />https://youtu.be/xszDBYpVIXk​<br /><br />داستان قسمت آخر سریال زن، فصل سوم. بهار و عارف عروسی می‌کنند؟ عاقبت شیرین چه می‌شود؟<br />https://youtu.be/PABScOevTfU​<br /><br />داستان قسمت آخر سریال تردید، فصل دوم. چه بلایی سر ریحان می‌آید؟ راز بزرگ عزیزه چیست؟ پدر میران کیست؟<br />https://youtu.be/canJbyG5KkQ​<br /><br />ساتیلمیش بچه ی خیلی شلوغی و شری است و بچه ها را اذیت می کند اما دوروک از او خوشش آمده. وقتی بهار از ساتیلمیش می خواهد که به خانه ی آنها بیاید، او قبول نمی کند و جیدا را در آغوش می گیرد و می گوید: «میخوام پیش مامانم باشم! » آردا نگاه مظلومی به جیدا می اندازد که او را ناراحت می کند. <br />قسمت و جم با هم دیدار می کنند و قسمت به جم می گوید: «اینا فکر کردن ما جادوگریم؟ بهشون بگو نمیتونیم این کارو کنیم خیلی خطرناکه. » جم می گوید: «ما نمیتونیم اما یه زن خانه دار که از چیزی خبر نداره میتونه! » قسمت می گوید: «بهارو میگی؟ به هیچ وجه این کارو نکن! به هیچ وجه! » اما شب جم به بهار زنگ می زند. بهار جواب او را نمی دهد و بعد با اضطراب مدام از پنجره بیرون را نگاه می کند. بعد هم کمی بعد پیش بچه ها دراز می کشد تا شاید بتواند بخوابد. <br />صبح بهار و جیدا بچه ها را به پارک می برند که کمی بعد نیسان در حالی که گریه می کند به سمت آنها می رود و می گوید:« ساتیلیمش دوروک رو با خودش برد و الان خبری از دوروک نیست. » جیدا و بهار با وحشت به سمت ساتیلمیش می روند. او با خنده می گوید: «گشنه م بود خوردمش! » همان موقع دوروک در حالی که می خندد از توی سطل زباله مادرش را صدا می زند. بهار با نگرانی او را بیرون می کشد و جیدا در حالی که از رفتار ساتیلمیش جا خورده به او خیره می ماند. <br />فضیلت یکی از گوشواره هایش را به گوش می کند که همان موقع صدای شکستن چیزی به گوشش می رسد و به سمت رائف می دود. رائف از حرصش یکی از بشقاب ها را شکسته. او با دیدن گوشواره با عصبانیت می پرسد: «اونا دست تو چیکار میکنه؟ من خودم اونارو دادم به جیدا! » فضیلت هم عصبانی شده و می گوید: «پسرم تو انقدر احمق هستی؟! اینا یه باندن خودم فیلمشون رو دیدم. اونا ازت سواستفاده کردن! » رائف با عصبانیت می گوید: «من همه اینارو میدونم و خودم جواهرات رو به جیدا دادم! » فضیلت می گوید: «تو داری برای محافظت از اون اینارو میگی! حالا که میبینم جیدا اینطوری ازت سواستفاده کرده هیچ وقت نمیبخشمش! » فضیلت شبانه سوار ماشین می شود و از راننده می خواهد او را به تارلا باشی ببرد. <br />قرار است همه شب را مهمان خانه انور باشند. قبل از رفتن، وقتی بهار به جیدا می گوید که ساتیلمیش هم پسر او است، جیدا زیر گریه می زند و می گوید: «هنوز نیست. بهار وقتی میپرسن بین اونی که به دنیا آوردیش و اونی که بزرگش کردی کدومو انتخاب میکنی، معلومه که آدم اونی رو انتخاب میکنه که باهاش خاطره داره و بزرگ شدنش رو دیده... » بهار او را در آغوش می گیرد و همراه او اشک می ریزد. او از جیدا می خواهد تا با صبوری به ساتیلمیش هم دوست داشتن را یاد بدهند. لحظه ی آخر جیدا گردنبند بهار را که عارف برای او خریده بود را به او می دهد. بهار گردنبند را به گردن می اندازد و به خانه انور ر

Buy Now on CodeCanyon