سریال گودال قسمت 282 دوبله فارسی<br /><br />آدرس کانال مشکی ترکی<br />https://www.youtube.com/channel/UCmu9...<br /><br />لینک کانال تلگرامی مشکی:<br />https://t.me/meshkimedia<br /><br />داستان قسمت آخر روزگارانی در چوکوروا، فصل دوم. زلیخا و ایلماز به هم میرسند؟ مژگان زلیخا را میکشد؟<br />https://youtu.be/kcBp2BUALz0<br /><br />داستان قسمت آخر سریال گودال، فصل سوم. راز یاماچ لو میرود؟ وارتلو فدا میشود؟<br />https://youtu.be/xszDBYpVIXk<br /><br />داستان قسمت آخر سریال زن، فصل سوم. بهار و عارف عروسی میکنند؟ عاقبت شیرین چه میشود؟<br />https://youtu.be/PABScOevTfU<br /><br />داستان قسمت آخر سریال تردید، فصل دوم. چه بلایی سر ریحان میآید؟ راز بزرگ عزیزه چیست؟ پدر میران کیست؟<br />https://youtu.be/canJbyG5KkQ<br /><br />آذر با کاراجا تماس می گیرد و حالش را می پرسد. کاراجا از این که اذر انقدر حواسش به او است تعجب می کند و از طرفی هم خوشحال می شود و می گوید: «اینکه نگرانمی برام عجیبه... » آذر می گوید: «وقتی کنارم نباشی نگرانتم دیگه... » و بعد برای فردا شب با او قرار می گذارد اما کاراجا می گوید که نمی تواند. آذر می گوید: «اما من منتظرت میمونم. » و گوشی را قطع می کند. <br />سلیم به جایی که متین را انجا زندانی کرده اند تا ترکش دهند می رود و کنار متین می نشیند و درمورد از دست دادن برادرهایشان درد دل می کند و بعد اسلحه ای جلوی متین می گذارد و می گوید:« اگه می خوای فرار کنی از این استفاده کن. اگه نه، ما توی قهوه خونه منتظرتیم.»<br />وارتولو فخری را به قهوه خانه می برد و از او بخاطر اینکه مواد را وارد گودال کرده توضیح می خواهد. فخری از کارش دفاع می کند و می گوید:« همه بیکار و گرسنه بودن و من فقط براشون کار پیدا کردم.» وارتولو به او فحش می دهد و می گوید:« نخیر تو یه فرصت دستت اومد و تونستی سو استفاده کنی.» فخری عصبانی می شود و می گوید که بیچارگی آنها را به این روز آورده و نمی شود قضاوتشان کرد. وارتولو با عصبانیت یقه ی او را می گیرد و با خشم می گوید:« تو داری به من یاد می دی بیچارگی چیه؟ توی سه روز بیچارگی رو فهمیدی و زود رفتی سراغ مواد و این جوونا رو بدبخت کردی؟» فخری که دچار عذاب وجدان شده به آرامی می گوید:« من به همه گفتم که اگه راه دیگه ای دارن وارد این کار نشن. من راهی نداشتم که مواد فروختم. بچه هام خیلی سردشون بود.» واردتولو کمی دلش به حال او می سوزد و رهایش می کند و می پرسد که چه کسی پیشنهاد فروش مواد را به او داده؟ فخری کارت فاتح را به وارتولو نشان می دهد.<br />جومالی به خانه ی وکیل داملا می رود و از آنجا به جای وکیل با داملا تماس می گیرد و به او می گوید:« زود می یارمت بیرون گلم. چاعتای ازم خواسته کاری که منو می کشه رو واسش انجام بدم. خواسته که به برادرهام و به خانوادم و به گودال خیانت کنم. بخاطر تو و بچه مون مجبورم قبول کنم و بعدش چون نمی تونم دیگه سرمو بالا بگیرم باید از گودال بریم.» داملا از او می خواهد که هرگز چنین کاری نکند. داملا تا صبح به حرفهایی که جومالی زده فکر می کند و مدام لحظه ای که خبر حامله بودنش را به جومالی داده بود به یاد می آورد و اضطراب زیادی می کشد.<br />صبح جومالی با چاعتای تماس می گیرد و به او می گوید که پیشنهادش را قبول کرده است. چاعتای می گوید:« خیلی خوبه. پس هم شما و هم همسرتون امشب مهمون ما باشید.» بعد از این تماس سلیم کنار جومالی می نشیند و از او می پرسد که چاعتای با چه چیزی تهدیدش کرده و از او چه خواسته؟ جومالی جواب می دهد:« ازم خواسته بمیرم. هر چی که منو می کشه رو خواسته.»<br />یاماچ به خیابان رو به رویی خانه ی امیر می رود تا شاهد ان
